آخییییییییییییییییش
چه حس خوبیه تو خونه موندن.
همیشه عادتمونه، تو هر شرایطی که هستیم ازش راضی نیستیم و وقتی تغییر می کنه تازه به خوبیاش فکر می کنیم. انصافا من به این شدت از تو خونه بودنم شاکی نبودم اما هیچ وقت، واقعا هیچ وقت فکر نمی کردم که ساعت کاریم اینقدر طولانی باشه!!!!!!! و من از مریضی اینقدر خوش حال بشم (یک روز مرخصی!)
شرایط خاصیه، امیدوارم که بتونیم در هر موقعیتی که قرار می گیریم ازش بهترین استفاده رو بکنیم، که بعد حسرتش رو نخوریم.
"شبلاگ جان تولدت مبارک"
وبلاگم یک ساله شد و من تازه متوجه شدم که زمان با چه سرعتی می گذره!
تو این یک سال خیلی وقت ها بوده که دوست داشتم چیزی بنویسم، اما چیزی که قابل نوشتن باشه نداشتم و خیلی وقت های بیشتری بوده که موضوعاتی داشتم که در موردشون بنویسم اما به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه ننوشتم. به هر حال نوشتن این چیز ها باعث میشه که خودم یادم بیاد که چقدر به این وبلاگ، کم توجهی کردم و شاید این یادآوری روی عملکرد آیندم تاثیر بذاره.
به مناسبت تولد شبلاگ می خوام یک داستان تاثیر گذاری رو که به تازگی خوندم اینجا بذارم. به این امید که برای شما هم مفید باشه!
< روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: "من کور هستم لطفا کمک کنید."
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت، فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او سکه ای داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم هایش روزنامه نگار را شناخت و خواست اگر همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: "چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم."
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته بود ولی روی تابلوی او خوانده می شد: "امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم!" >
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است.
در پست قبلی که حدود دو ماه و نیم قبل نوشتم، برای خودم آرزوی فراغت کردم تا بتونم به کارهای مورد علاقم برسم اما به اندازه گذاشتن یک پست رو وبلاگ هم فراغت پیدا نکردم.
به هر حال با این همه تاخیر و مقدمه چینی آمدم بگم، دوستان گلم
سال نو مبارک، صد سال به از این سال ها
امیدوارم که همیشه خوب و خوش و سلامت باشید.
یک خبر خیلی مهم دارم،
من از سمت یک عزیزی به بازی آرزو دعوت شدم. بازی یلدا رو یادتون هست، هرکس در مورد خودش مطالبی می نوشت و چند نفر از دوستاش رو هم برای همین کار دعوت میکرد (البته من هیچوقت به این بازی دعوت نشدم)، اما به بازی آرزو دعوت شدم که توسط حمید شروع شده و از من هم دعوت شده آرزوم رو بنویسم و دوستام رو به این بازی دعوت کنم.
و حالا آرزوی من،
آرزو می کنم هر کس به هر آرزویی که داره ، برسه.
و از ساناز، سارا، ساحل و سارا دعوت می کنم که بازی آرزو رو ادامه بدهند.
حدود یک سالی میشه که شرایط زندگیم به کلی تغییر کرده و پیرو همین تغییرات کارهایی که انجام میدم نسبت به قبل خیلی متفاوت شده، قدیم ترها فکر میکردم شاید یک روزی هنرمند معروفی بشم، در خودم میدیدم که بتونم کارهای خاص انجام بدم (الان قید هنرمند شدن رو زدم). از خوشنویسی و تذهیب شروع کردم که خیلی هم از طرف اطرافیان و اساتیدم تشویق میشدم و حسابی به خودم امیدوار بودم، بعد از مدتی خیلی جذب تذهیب شدم (و خوشنویسی را با تمام زیباییش رها کردم) از نظر استادم در تذهیب به آخر خط آموزش رسیده بودم (البته استاد بزرگوار جناب آقای آیدین آغداشلو هم کارهام رو تایید کردند) بعد از آن استادم که دستی هم در هنر اصیل گل و مرغ (مینیاتور ایرانی) داشتند، قبول زحمت فرمودند و من مشغول یادگیری گل و مرغ شدم و . . .
الان که در موردش می نویسم خیلی دوست دارم همه کارهام و رها کنم و صبح تا شب تذهیب کنم یا حداقل کارهای نیمه کارم رو تمام کنم، اما فعلا نمیشه!
شاید از کارهام اینجا چیزی گذاشتم، تا ببینید واقعا می تونستم هنرمند برجسته ای بشم یا خیالاتی شده بودم؟!
به هر حال هنر اینقدر جذابه که همیشه این احتمال وجود داره که هر کسی با هر سن و شرایطی نسبت بهش گرایش پیدا کنه، و قطعا همه ازش لذت می برند، هرکس به سهم خودش، من هم از این قاعده مستثنی نیستم.
امیدوارم فراغتی پیدا کنم و دوباره با اون قلم موهای ظریف و رنگهای . . .
آنكه از ما بالاتر است ما را بدبخت می داند، آن كه از ما پائين تر است ما را خوشبخت تصور می كند، اما هر دو در اشتباهند، زيرا ما گاهی خوشبختيم و غالبا بدبخت. بدبختی ما در آن ايامی است كه به نقايص زندگی خود توجه داريم و خوشبختی ما در لحظات كوتاهی است كه به نعمتهای زندگی خود نظر می اندازيم .