"شبلاگ جان تولدت مبارک"
وبلاگم یک ساله شد و من تازه متوجه شدم که زمان با چه سرعتی می گذره!
تو این یک سال خیلی وقت ها بوده که دوست داشتم چیزی بنویسم، اما چیزی که قابل نوشتن باشه نداشتم و خیلی وقت های بیشتری بوده که موضوعاتی داشتم که در موردشون بنویسم اما به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه ننوشتم. به هر حال نوشتن این چیز ها باعث میشه که خودم یادم بیاد که چقدر به این وبلاگ، کم توجهی کردم و شاید این یادآوری روی عملکرد آیندم تاثیر بذاره.
به مناسبت تولد شبلاگ می خوام یک داستان تاثیر گذاری رو که به تازگی خوندم اینجا بذارم. به این امید که برای شما هم مفید باشه!
< روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: "من کور هستم لطفا کمک کنید."
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت، فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او سکه ای داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم هایش روزنامه نگار را شناخت و خواست اگر همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: "چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم."
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته بود ولی روی تابلوی او خوانده می شد: "امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم!" >
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است.
